تبليغاتX
کلاغ مرده
داستان

                                                           

۱-رو یای که باید فرا موش کرد

۲-داستانی که نباید هیچوقت پذ یر فت

۳-آدم هایی که در این قوطی مردهاند

و دست آخر داستان :

 

                                                           ((  ویروس  ))

 

« ... مردن. چه حسی دارد؟ رؤیا گفته «خواهم مرد» خفه و کوتاه از ته حلق.غریب و به گونه ای دردناک .دستپاچه ام کرد صدایش طوری بود که دستهايم به هر طرف بخواهند مي روند، منظورش چه بود ؟ چه مي خواسته بگويد ؟ آن قصه که : روزی اهالي ده ، براي عيد پاك، در كليساجمع شدند. باران مي باريد. جواني كه موهايش ريخته بود روي گردنش، ته سالن، كنار ستون نشسته بود. رو به ويكتور كرد گفت: «براي روز مرگم، فال بگيرم ويكتور » مرد كناريش گفت :« اين كار را نكن » اما جوان ورقها را بر زد، ورق اول را كشيد، خال شش بود، مرد كناريش گفت: « شيطان در جلدش فرو رفته » و بعد صليبي روي سينه اش كشيد زير لب گفت: « يا مسيح » جوان ورق دوم را رو كرد دستش لرزيد. خال پنج بود ، بيرون رعد و برق مي زد جوان گفت: « روز ششم از ماه پنجم » انگار پشيمان بود كه ويكتور گفت: « حاضرم شرط ببندم كه اگر اينگونه شد كه گفتي خرج دفن و كفنت با من اما در غير اين صورت بايد از اين دهكده بروي » ويكتور خنديد. حماقت محض . روز ششم از ماه پنجم هر سال پر از ترس بود تا اينكه ويكتور مرد. جوان تا سالها در دهكده ماند . احمقانه است همه خواهيم مرد اما كسي روز مرگش را نمي داند نه ربطی ندارد. روز ششم از ماه پنجم !؟ خواهم مرد، شاید خواسته روزمرگش را دور کند با این حرف... خسته ام، روز ششم آبان، تمام ظهر و عصر با رعنا بودم. قرار بود برويم كوه . روي پيغام گير گفته بود: « آخر هفته بريم كوه. قول ميدم خوش بگذره » دنبال سنگ مي گشت، انواع جنسها و رنگها ي جور وا جور. نگفت براي چه مي خواهد. توي راه، همه اش حرف زد. روي كوه كسي نبود. پاچه شلوارش را بالا زد و رفت توي آب. از سردي آب جيغ كشيد. خم شده بود و سنگهاي توي آب را نگاه مي كرد. باد سردي مي آمد. زن و مردي كه تازه آمده بودند آتش درست كردند.

... هيجده آبان. بدم مي آيد از اين جور گفتن روزها. اما خوبيش اين است، كه فكر مي كني وقت هنوز ارزش دارد. پشت پنجره يكريز باران مي بارد. درخت جلوي پنجره لخت و عريان است، قطره هاي آب از شاخه هايش پائين مي افتد. توي روزنامه ديروز نوشته بود؛ كوهپايه ها را آب خواهد گرفت حوالي ظهر بود كه به خودم گفتم :« رعنا توي اين باران چگونه مي خواهد بيايد». سركار، كارگري از روي تير آهن، از بالا افتاد جيغ كشيد، ناله اش دلخراش بود. وقتي افتاد روي زمين گردنش كج افتاده بود روي سنگي. حدقه چشمهايش پر از خون بود و بعد كه باران زد معلوم شد كه يكي از كاسه هاي چشمش خالي است. باران بند نمي آمد، حوصله همه سر رفته بود كارگرها جمع شدند، توي نگاه همه ترس بود و تأسف. چكار مي توانستم بكنم كار را تعطيل كردم. باران، خون روي صورت مرد را پاك مي كرد. نمي دانم چرا يكباره رؤيا جلوي چشمهايم آمد. هميشه ترسيده ام از باران و مرگ، كه با هم اتفاق مي افتند. آن حس غمگين و سرد . رؤيا تداعي مرگ است ؟ گفته بود « گوشي رو وردار، نيستي. زنگ بزن خواهرت « ر» طنين حرف « ر» چرا مي گويد « ر» مسماي رؤياست ؟ رؤيا. مي گويد « خسته شدم از بس پيغام گذاشتم روي تلفن » ...

موهاي كوتاه شده رعنا ، به صورتش مي آيد و سفيدي گردنش توي آن پلیور سیاه، خواستني اش كرده. ننشسته گفت :« سركار نرفتي ، امروز » چترش را گذاشت توي راهرو. گفت: « زنگ زدم ، گفتن نيامده » برايش چايي گذاشتم روي عسلی. آن دو كاسه چشم پر از خون. موهاي كوتاه شده رعنا. كجايي؟ زنگ بزن. تصاويري كه جلوي چشمم مي آيند و مي روند. به خاطر اتفاقي كه ديروز افتاد. حوصله نداشتم بروم سركار دكتر گفته بود: « خودتو بايد سرگرم كني و گرنه دوباره به سراغت مي آيد. مخصوصاً موقع خواب » رعنا گفت: « تعجب كردم نرفتي سر كار. نه به اون ده، دوازده ساعت كار نه به اين بي خيالي » خنديد. گفتم: «فقط يك روز نرفتم» باز خنديد.

حرف زدن توي تاريكي خسته ام مي كند و چشمهايم به زحمت باز مي شوند، پلكهايم سنگيني مي كنند كاش باران نمي باريد ... نهم اسفند. جاده ليز است و برف روي كوهها از دور مي درخشند شبيه قنديل اند، سفيد و كشيده به موازات جاده. پايم را روي گاز فشارميدهم سرعت حواسم را جمع مي كند و نمي گذارد فكرهايم پخش شوند. فكري احمقانه از كله ام مي گذرد : زندگي يعني ماندگاري صدا !؟

«‌زنگ بزن خواهرت « ر» »

« چرا صدايت اينجوري شده مي لرزد دلم وقتي كه مي شنوم. مي گویي رؤيا. راستي تا يادم نرفته روز تولد تو تبريك مي گم كادو برايت پست كرده ام. حتم دارم ببيني تعجب مي كني. حتماً خوشت مي آيد. تعدادي عكس هم برايت فرستاده ام ببيني تعجب مي كني لاغر شده ام ، اما راحت ترم »

لحن صدايش اينبار شادتر شده. انگشتهاي باريك و سفيدش را گذاشته روي پايش. موهايش از دو طرف گردنش آويزانند و تا زير گردنش مي رسد. لبخند زده است و توي قاب عكس لبخندش به دل نمي نشيند . پيراهن آلبالويش، راست گفته لاغر شده.

« مهرداد حالت را مي پرسد. من كه نمي توانم بيايم آنجا حداقل تو بيا اينجا. اينجا همه ش باران مي بارد. خدا حافظ »

دره ها لختند و مه تويشان را فرا گرفته، جاده پيچ دارد. آرام و نرم مي پيچد جا...د...ه »

جادوی حرف وطنین کلمات؛ صدایی خارج از محدودۀ صوتی انسان، مثل سکوت ته دریا، زوزۀ باد در دره های لخت وبی درخت. طلسمم کرده اند طوری که نمی توان، فارغ از آن به اتفاقاتی که می افتند فکر کنم.

دستي كه- نمي دانم از كجا – من را مي كشاند به جاها و خيالهايي كه در هيچ گذشته اي مال من نبوده اند، خيابانهاي مه آلود پاريس ، عكسي در ميدان لوور ، خيابانهاي پر از باران و عشقي راز آلود و مبهم . چيزي كه هيچ وقت به آن فكر نمي كردم نبايد هول شوم واجازه دهم هيجانهاي عصبي و غريبي كه تازه در من شکل گرفته اند راه فكرهايي كه بايد جمع و جورشان كنم را بگيرند. بايد دقيق باشم و فكر كنم به مرد موهومي كه در من ريشه دوانده و من درونم را از من دزديده است و آهسته مثل سايه اي كه با بالا آمدن خورشيد پررنگتر مي شود در من رنگ گرفته و با گذر هر روز در من بيشتر جان مي گيرد و فكرم را مغشوش و آبستن خيالهاي دور و غريب مي گرداند،خیا لهایی که پر از حجم تنهایی آدم هاست،خیا ل هایی که باید نوشتشان آن هم مني كه تنها وقتي خودكار را دست مي گرفتم كه ماشيني از سر اتفاق در حادثه اي گرفتار مي آمد اما حالا بايد هر روز خودم را در دايره هاي سرگردان اين همه كلمه و جمله گم كنم تا آرام بگيرم.

مرد - مرد موهومي - زير درخت بلوط در برف نشسته، ته دره ، زير شمد دراز كشيده بود . طنين كلمات اين جمله من را ديوانه كرده است . تازگي صداي بعضي از جمله ها را مي شنوم و فرياد اين مرد ، در اين جمله تمام سوراخهاي مغزم را پر كرده است بايد هر چه زودتر بنويسم؛ شمد را كنار زدم - هيچ مكثي روي جمله ها نكنم - شمد را كنار زدم روي شقيقه اش خون لخت بسته و معلوم بود كه هرم گرم خون مدتهاست كه رفته . لاي موهايش كه مجعد بودند سرخي لخته هاي خون پيدا بود، در برخورد با شيشه جلو، سرش غرق خون بود. ماشين واژگون آنطرفتر از خوش شانسي طرف ـ کلمه مسخره اي است ـ آتش نگرفته و همانجا در سكوت دره مانده بود .

مي دانستم آن روز عصر هيچ التزامي نبود كه من در آنجا باشم، اگر غلامي زنگ نزده بود كه بايد بروم بيمارستان به عيادت، و تو زحمتش را بكش، تا سه روز بعد پايم به اداره نمي خورد و اين اتفاق قبل از اينكه برسم از کنارم به گونه اي كه من نمي فهميدم گذشته و تمام شده بود وزندگيم راـ كلمه بي جا و نامناسبي است ـ بهتراست بنويسم لحظه هاي بعديم را بدون وسواس و ترسي غريب و نا آشنا مي گذراندم و همان من سابق بودم نه حالايي كه ندانم آن مرد موهومي هستم يا كس ديگري مني كه هيچ شباهتي به من گذشته ام ندارد . دستهایي - نمي دانم از كجا- من را هل داده اند توي پوست كس ديگري يا شايد زندگي آدم ديگري كه هيچ ربطي، از هيچ نظري، به من نداشته است.

نيروهاي پليس راه ماشين را بر عكس كردند، طبق تجربه های گذشته ام رفتم كه ترمز و كلاج ماشين را چك كنم اما حس لعنتي و مرموز ديگري بود كه جدا از اين كنجكاوي قديميم بود چيزي شبيه وسوسه. عقب و جلو ماشين چسبيده بود اما صندلي جلو تقريباً به همان حالت اوليه مانده ولی درب ما شین وسطهاي راه افتاده بود. روي صندلي لكه هاي خون و شيشه در نور آفتاب برق مي زدند، عكسي افتاده بود روي صندلي برش داشتم. خانمي بود كه موهايش بطور ساده اي، از دو طرف گردنش، آويزان بود و پيراهن آلبالويي با حاشيه هاي ارغواني پوشيده بود. به ستون سنگي تکیه داده بود و كبوترهايي در اطرافش داشتند به زمين نوك مي زدند ، دو سه تا از کبوترها از زمين بلند شده بودند کاست نوارهايي هم كه افتاده بود، برداشتم . نمي دانم چرا چيزي توي مغزم و درونم ، با آن مرد كه دراز كشيده بود زير درخت احساس یگانگی مي كرد.

لحظه اي حس كردم اين مرد با موهاي در خون نشسته به گونه اي به من مرتبط است . چه چيزي باعث شد بود كه اين حس در من راه بگيرد ؟ چه باعث شده بود؟ ساعتها به اين موضوع فكر كرده ام. آيا آن دره و آن برف باعث شده بود يا صورت مرد كه موهايش در خون نشسته بودند، يا چيز هاي ديگري كه مربوطند به عالم خارج و ماوراء ، چيزهايي كه هيچ كس نمي داند. مثل كلمه سرنوشت، عالم غيب.

طنين صداها گيجم مي كند « زنگ بزن » «كجائي ؟ » فكر كردن به اين كه ديگر زنگ نمي زند و كجايش را ديگر نمي شود گفت كجاست، آن صدا را ديوانه مي كند و ارتعاشش معلق مي ماند در بين صداي آب و گلوي كبوترهایي كه در پروازند. كجاست؟ زير آن كومه خاك يا در روزهاي آخرهفته، كه سايه سنگينشان گسترده مي شود روي اين همه روز و ساعت و گردش كند عقربه ها، و چرخش آرام و ديوانه وارشان به دورهم كه باعث شده بود وقفه اي بيفتد بين عصب پاهاي مرد و ترمز ماشين، وقفه اي كه مرد را از آن طلسم دايره وار رها بخشيده بود و من بازپرس را در هچلي انداخته كه نمي دانم راه خلاصي اش از كجاست

صدای مرد موهومی روی نوارها خیا ل هایم رامی بردند پریشانی آن صدا که بطور سهمناکی صدای تمام دشت های پاییز زده وجیغ پرنده هایی که جفت شان پریده را توی ذهنم زنده می کرد ، ویران کننده بود.حس غربت آدمها و پوسیدگی تن توی این دیوارها در آن صدا برایم باور نکردنی بود از همانجا شروع شد ندانسته وارد تخيلات ممنوعه كس ديگري شدم، خيالهاي دور.احساس مي كردم اين خيالها مربوط به زندگي آينده ام بوده اما حالا اتفاقي از آنها سر در آورده ام ، خيالات جسم ديگرم جسمي از هزاره هاي جسمم. توي آينه که نگاه كردم ، حالت چشمهايم عوض شده بودند هاله اي مرموز در سياهي چشمهايم بود حس كردم رعنا را مي شناسم. مي دانستم سمت راست پشت رعنا، خال گوشتي است كه بازي كردن با آن دل را مي آشوبد. لب هاي شكريش و آن دو خط مورب گردن.

خيالهايم آن شب از نو شکل گرفتند، خيالاتي كه نا خواسته به آنها وارد شدم و فكرم رااز آن پس مشغول كرد ند.

طنين حرف «ر»، رؤيا، مرگ، کارگر و اين «ر» رعنا در مغزم صدا مي دادند رعنايي كه يك هفته بعد توي اداره، پس از شناسائي جسد، روي صندلي روبه رويم نشسته بود. چهره اش آشنا بود برايم، فكر كردم كه قبلاً جايي او را ديده ام، در خيابان، مغازه اي يا در خيالهاي دورم. متأثر بود. چشمهايش سرخ بودند زير چشمي مي پايیدمش توي دلم آشوب بود. ترسيدم نكند يكباره بلند شود و برود تصميم گرفتم اگر بخواهد برود دنبالش بروم. فکر میکردم چگونه سر صحبت را باز کنم اما غمی که در صورتش بود اجازه حرف زدن را نمی داد،هوای ا تاق سنگین بود. جعبه دستمال كاغذي را گذاشتم كنار دستش و از اتاق بيرون آمدم. رفتم در آينه بخودم نگاه كردم چشمهايم براق شده بودند حس كردم گربه ی نری شده ام به هنگامي كه گربه ماده را در فصل جفت گيري مي بيند. صورتم سفيد شده بود آبي به صورتم زدم ،حس تصاحب زنی که آشنایی دور و گنگی به آدمی دارد در من موج میزد. فکر کردم حالا که مرد موهومی نیست و تمام رازهایش را هم می دانم پس زندگی گذشته اش به من تعلق خواهد گرفت، چه کسی از من مستحق تر است؟ با خودم گفتم رعنا مال من است.مرد موهومی صدایش را ضبط کرده بود بدون آنکه خود رعنا بداند؛ یک نجوای شبانه که در آوای تاریکی وسکوت، تنها صدایی است که گوش به تصرفش در می آید.

می ترسیدم خیا لم را از نگا هایم بفهمد، وقتي برگشتم توي اتاق نشسته بود آرام اما صورتش، كرخت شده بود. مي ترسيدم حرف بزنم اما از دهنم پريد و گفتم متأسفم با سر جوابم را داد. لبهايش را به هم فشرد. مقداري آب نوشيد صدايش لرزش داشت پرسيد: « چرا اينجوري شد؟ چه اتفاقي برايش افتاد؟ »

مرد موهومي در من بود مرا به بازي گرفته بود دقيق و با اطلاعات كافي ، ميدانست چه بگويد و چگونه عقب بنشيند و چه موقع ادامه بدهد آن حواس پرتي بي حد و اندازه جايش را سپرده بود به فكري دقيق و جزء بين. گفتم: « در اثر بي احتياطي بوده است. سر پيچ سرعتش زياد بوده و مسقتيم رفته ته دره »

بلند شد آرام و دلپذير بود رفت. يك حس گنگ. خيالي كه در بهت و حيرت من افتاد و متوجه نبودم . لب هاي كشيده و نازك ـ‌ بر خلاف مرد موهومي كه مي گفت شكري است ـ با رژ لب ارغواني و هاله اي دور چشمها.

از پنجره نگاهش كردم كه داشت از اداره بيرون مي رفت. مرد موهومي گفته بود :« زيبا است و اسمش رعنا . چند روزي است كه از پاريس آمده گفت : « رؤيا، خواهرتان گفت بيايم پيش شما» رؤيا زنگ زده بود: « يكي از دوستام داره میاد اونجا» کلاه ایمنی، روی سرم سنگینی مي كرد هواي كارگاه خفه بود. گفتم: « تشريف بياريد دفتر، بله رؤیا گفته بود که شما مي آیيد »...» در خيالم جوان تر بود، اما نه. از مرد موهومي برای مادر پيرش كه پيش داييش بود بعدها حرف زده بود. چرا مرد موهومی راهش داده بود به زندگیش؟ وجود زني براي مرد موهومي غنيمتي بود ؟ آن تنهائي غمگين و كسالت بار كه زندگيش را پوك کرده بود، زیر سایه و طراوت رعنا رنگ مي گرفت. شادابي رعنا كه او را ياد دخترهاي دانشگاه مي انداخت. من را ياد چه مي اندازد؟ زنهاي گمشدۀ درونم، آن تاريكي ها و اعماق.

حسي مي گفت دوباره مي بينيش به ذهنم رسيد موقع خاكسپاري دوباره مي توانم ببينمش به همين خاطر نشستم سر جايم و در اوهام و فكرهاي غريب جديدم فرو رفتم.

روز خاكسپاري چهار، پنج نفر بيشتر نيامده بود انگار همکارهایش بودند.رعنا نبود . نا اميد شدم گفتم نمي آيد اما رسيد هوا آفتابي بود عينك دوديش را برداشت اول نشناخت مرا تعجب كرد سپس فهميد و گفت:« شما هستيد آقاي بازپرس ؟» ادامه داد « شما را ديدم تعجب كردم » كارگرها داشتند خاك مي ريختند.

هر بیل خاک که می ریختند من بیشتر موهومی می شدم، بیشتر در من جان می گرفت، فکرهایش را می دیدم، می دانستم زير آن كومه خاك به چه فكر مي كند. انگاراز نگاه هايم خوانده بود رعنا ‌برق نگاه هايم چه سري داشتند؟ نگاه هاي مردموهومي در آن حلول كرده بود كه رعنا حس كرد برايش آشنايند؟ نزديكش ایستاده بودم رو كردم به سویش وگفتم: « موهومي بهترين وصف حالشان بوده » نگاهم كرد موهاي تنم سيخ شدند، سردي و حلاوت خاك را، انگار توي چشمهايش حبس كرده بود. گفت:«موهومی» انگار کلمه را زیر زبانش مزمزه می کرد، پرسيد: «چرا؟»

كسي از درونم داشت مرا مثل عروسك خيمه شب بازي بازی مي داد براي خوشايند خودش ، از طريق دهان من حرف مي زد « آخر انگار دنبال وحدتي بودند. وهم و خيالاتشان مانع بود، انگار. خال،‌ هميشه آرزوي وحدت بوده در شرق » در صورتش تعجب بود گفت: « ‌از كجا مي دانيد ؟ » قالب حرف است كه آدمها را در بندمي كشد، رمز حرف و كلمه. گفت :« حرفهايتان مثل اين كساني است كه خبر دارند از چيزها، چه مي گويند به آنها ؟»

گفتم :«رمال» مي دانستم كه بايد دستهايم را بياندازم دور دستهايش گفتم اجازه مي دهيد دستتان را بگيرم. بدون هيچ واكنشي دستهايش را از آرنج تا كرد و بازويش را جلو آورد و اجازه داد بازویش را بگیرم راه افتادیم و از قبرستان بیرون رفتیم. گفتم:«کافۀ دنجی این نزدیکیهاست، برویم آنجا؟» از مرد حرف زد، گوش نمی دادم مي خواستم مرد موهومي براي هميشه از حرفهايش برود و بگذارد من در او راه بگيرم خط باريك ابروهايش كه معلوم بود تازه زير شان را گرفته است، فراخي پشت پلك ها و رژ لب ارغواني اش كه با قرص صورتش جور بود، هولم مي كردند.

هميشه فكر مي كردم مي شود مسائل و مشکلات را تشريح كرد مي توان رشته امور را از جايي به دست گرفت و آهسته گره تمام كارها را باز كرد . اما نه. اين در صورتي است كه خارج از بازي باشي. از وقتي كه فهميده ام من هم به نوعي جزئي از اتفاق هايي كه دارند مي افتند هستم پاك رشته امور از دستم بيرون رفته ديگر نمي شود نظمي داد حتي هر چه قدر دقيق و منسجم بنويسي دوباره در گير و دار اين همه جمله و كلمه گرفتار هستي و اين كلمات هستند كه تو را جلو مي برند و نه اينكه تو آنها را جلو ببري، بايد در حصار اين همه حرف بي كم و كاست نشست و ببيني دراين متن وجمله ها چه اتفاقی می افتد. چرا بی چون وچرا «ر» به خودش مي كشاند تو را ، چرا مرد موهومي پايش را فشار نداد روي ترمز كه از پيچ جاده بگذرد و من هم راحت بشوم؟ اين همه چرا ؟ شايد اتفاقات فقط در اين متن مرا به خودشان مي كشانند چرا بايد اجازه بدهم اين همه حرف و كلمه در من شكل بگيرند. نكند باز هم در اينجا دست هاي آن مرد لعنتي كه نمي دانم در كجاي تنم پنهان شده در كار است؟

رعنا مي گويد: « اسم خواهرش رؤيا ست پاريس است، كاش نفهمد » مكثي كرد لب بالايش به طور هوس انگيزي رو به بالا برگشته و فنجان چايي را توي دو دستش مي گيرد ومي فشارد. نگاهم مي كند مي دانم بايد تعارفش كنم به خانه همانطور كه مرد موهومي تعارفش كرده بود. موهايي كه از زير روسريش بيرون زده بود با نوك انگشتان توي روسري صاف کرد. چقدر دلم مي خواست آنجا، اگر مي شد آن خال گوشتي را مي ديدم توي افكارم بود كه چگونه مرد با آن بازي كرده است رعنا حتماً خنده اش گرفته و چندشش شده است مرد گفته بود « به آن خال دست مي كشم و با انگشتم فشار مي دهم ، مي خندد و وقتي نوازشش مي كنم مي گويد چندشم مي شود »

بازیي كه شروع شده بود ،‌ناخواسته برايم لذت بخش بود . مرد موهومي جسمش را عوض كرده بود . صبح توي اداره همان بازپرس ساده بودم اما زير آن صورت ساده، داشتم نقشم را بازي مي كردم، ناخواسته اما لذت بخش.

تا دو هفته رؤيا زنگ نزد. روي پيغام گير خانه اش پيغام گذاشتم كه شماره ام عوض شده است وقتيكه زنگ زد ترسيدم خش صدايش با تن پايين و آرامش كلمات انگار از جنس يك سكوت مطلق، صدايي در فضا و خلاء، بود كه هميشه پس ذهنم قايم بوده است. بدنم كرخت شد تداعي مرگ را پس آن صدا شنيدم. صدايش را توي نوارها شنيده بودم اما كيفيت آنها به خاطر ضبط شدن از بين رفته بود. انگار ته حلقش را چنگ زده اند و با آن ريتم كند حرف زدن در هم آميخته باشند. تمام شب باران باريد. مي ترسيدم. اولين بار بود كه تصور مرگ بیرون ازخودم به اين وضوح برايم آشكار شده بود.آن موقع متوجه شدم که اشتباه کردم که خواسته ام خیا لات کسی دیگررا صاحب شوم خیا لات کسی که مرده. خیال هر کس مختص خودش است وبرای کسی دیگر سم وبیماری است. به رعنا گفتم رؤيا زنگ زده پرسيد: « چي گفت؟» گفتم: « فقط پرسيد كي خانه ات را عوض كردي؟ تو كه خوشت مي آمد از آن خانه » گفت: « بيچاره رؤيا اگر بفهمد حتماً، بلایی سر خودش مي آورد » بعدش ادامه داد « صدايت را تشخيص نداد؟ » گفتم: « احوال شما را هم پرسيد » نگاهم كرد دقيق ، خنديد و يا خنده اي روي صورتش حس كردم. نمي دانم،‌شايد يادم نيست. گفت: « انگار من هم بايد بعنوان ارثيه به شما برسم ». نشست و خنده روي لبهايش بود . آرايش كرده وقوس و انحناي تنش در ژاكت فرو رفته و هاله اي از جواني و شهوت دور تنش تنيده شده بود. پهناي سينه اش، پستانهاي به غايت گرد و كوچك كه عمود بودند برسينه اش، سرين و رانهاي خوشتراشش ، همه اينها را از قبل مي دانستم. انگار بارها و بارها با او خوابيده باشم از آن كنجكاوي كه از خوابيدن با زنهاي ديگر به سراغم مي آمد خبري نبود وقتي كه دست به پشتش مي كشيدم فقط براي اين بود كه اطمينان حاصل كنم كه خالي كه توي ذهنم نقش بسته است سر جايش هست يا نه. موهاي كوتاه شده و فرم لبهاي و تناسب بدنش در گوشه ها و منفذهاي مغزم قبلاً پنهان شده بودند و ديگر احتياجي نبود كه چشمانم را براي بخاطر سپردن آنها ، به خيره شدن بگمارم اما گرما و نرمي تن رعنا نمي توانست ترسي كه حلول كرده بود در تنم فرو نشاند نميشد پنهانش كرد و سرمايش را با گرماي تن رعنا تعديل بخشيد. روز به روز مرد موهومي تصرفش در من بيشتر مي شد حتي حس مي كردم رعنا او را در من بيشتر زنده مي كند . دستهاي رعنا توي موهايم بود كه گفت: « چقدر شبيه او هستي » براي لحظه اي ماندم. شبيه او هستم ؟ ميدانستم كار از كار گذشته و كاريش نمي شود كرد.

همه چیز عوض شده انگار مثل اصحاب کهف بعد از سا لیان بیدار شده ای وهمه چیز عوض شده آدمهایی که می شناختی مثل دیروزشان نیستند انگار شبحی از مرده ها هستند كه آن بيرون با آن صورت رنگ پريده و زرد شده شان منتظر نگاهم هستند تا ترسي را كه در درونم پنهان كرده ام برابر چشمهايم بگيرند.

هر شب آدمی مي آید زير پنجره، آواز و سر و صداهاي عجيبي راه مي اندازد سپس آدم های ديگر مي آیند و آوازهاي غريب سر مي دهند. مرد موهومي با همان موهاي مجعد درخون نشسته كنار مغازه پايين زير صفه مي ايستد و با آن چشمهاي غمگين به پنجره نگاه مي كند.

اين خيالات و تصورات بودند كه واقعيت بودند به دكتر هم گفتم: «هر وقت هوا تا ریک می شود این شبح ها را می بینم اوایل فقط تصویر بودند برایم بعدش دیگر با واقعیت فرقی ندارند.»

ترس حلول كرده بود در تمام تنم . از وقتي صداي رؤيا را شنيده بودم . اين طنين صدا مرا به كرانه هاي دور زمين مي كشاند و مي برد انگار صدايي از ته دوزخ مرا مي خواند . پشيمان بودم ازآ ن كنجكاوي بي موردم.

روزها و ماه مي رفتند و تنها ترس بود كه بر صورت من تلنبار مي شد. مي ترسيدم به آينه نگاه كنم. اگر قيافه ام عوض شده بود چه واكنشي مي توانستم داشته باشم؟ رفتار همه توي اداره با من عوض شده بود. آيا قيافه ام عوض شده بود؟ تنها چيزي كه برايم مانده بود ! روي آينه دستشويي پارچه كشيدم.

دیشب نصفه هاي شب زنگ در را زدند، فكر كردم شبح هاي آن بيرونند كه دارند پرسه می زنند، آمده اند سر به
سرم بگذارند، شنیده بودم به سراغ آدم هاي زنده مي آيند فكر كردم مرد موهومي پشت در ايستاده و مي خواهد بيايد داخل . زنگ دوم كه طولاني تر بود زده شد گفتم «کیه»از آیفون صدای سوز وناله می آمد صدای پای اسب ها و هریوه ای نا مفهوم، تا صبح همانطور پای در نشستم.

بيگانگي وغريبگي اشياء. دوگانگي، آن اتحادي كه هميشه از آن حرف مي زدم جايش را پريشاني فكرهايم گرفته بود. رنگ شب و آن همه ستاره عوض شده بودند، ديگر مرموز و زيبا نیستند بلكه سايۀ سنگيني دارند که حس آوار جان را به لب می رساند نکند هر آن روی سر آوار شوند؟ خفگي و تاريكي اعماقم.روشني روزها، چشمهايم را اذيت مي كند فقط فكر گذشتن آنها در سرم مي گذرد،‌ ثبات و ايستائي ديگر خارج از توانم است.

ترسي توي زواياي بدنم رخنه كرده حتي شب ها مي ترسم چشمهايم را باز كنم و در تاريكي به سقف نگاه كنم مي دانم مي بلعندم. همين تازگي ها بود كه همین بلا به سرم آمد : ترك زير سقف يكباره دهان باز كرد و از آن، شبح ها ريختند داخل،‌ داد زدم و هوار كشيدم. رفتم داخل ماشين و درهايش را قفل كردم تا روشني صبح.

دكتر گفته: « بيماري است و بايد درمانش كرد ». اما درمان نمي شود. ساعتها فكر كردم كه چگونه مي شود خلاص شد؟ به فکرم رسيده كه بايد خودم را بسپارم به دست متن، همانطور كه مرد موهومي خودش را سپرد به مرگ. وقتي كه بيماري درمان ندارد، تنها راهي كه براي خلاصي آن مي ماند همه گيركردن آن است آن وقت شايد انسانها بيشتر به تكاپو بيافتند و راهي براي آن پيدا كنند و نجات پيدا كنم.

چگونه می شود این خیالها را به کس دیگری سپرد؟همانطور که مرد موهومی به من سپرد؟ بنويسم شاید مرد موهومي را از خود آهسته آهسته بيرون برانم و بتوانم بنشانمش در همان گردي و حصار ميم و هـ .

                                           ***

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:28  توسط صابر سلیمی | 
 

((( به نام خدایی که همین نزدیکی است)))

سلام  بر دوستان عزیز

 وبلاگ حاضر با کار در زمینه ی ادبیات و به خصوص داستان به زودی در خدمت دوستان خواهد بود.

 

زیاده عرضی نیست جز :

 در پناه باران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 20:10  توسط صابر سلیمی |